انگشتام توان تایپ کردن ندارن.....!
نمی دونم تا حالا شده از شدت خوش حالی و ذوق و.شعف نفست بند بیاد؟؟؟؟حتی بغض کنی؟؟؟شده تا حالا اینجوری بشی؟
تو این مدت که واست تو این وب می نوشتم هر کسی یه نظری می داد راجع به عشقم...من به هیچ کس توضیح ندادم عشقم کیه؟؟؟
کسی که دارم براش می نویسم کیه؟
دلیلش فقط خودت بودی که نمی خواستم ناراحت بشی!
تو پست قبلیم تا حدودی معلوم شد علاقه ام حول چه کسی می چرخه!
خدا کنه اگه یه روز خوندی ناراحت نشی!
دلم نمی خواد اسمت رو تو پستام ببرم....
بگذریم!
اونقدر از دیدنت تو شوکم که هنوز ازش بیرون نیومدم!
نمیدونی!نمی دونی چه قدر سخته که این همه مدت ...این همه شب رو با انتظار به صبح رسونده باشی.....بعد یهو..!
دلم می خواد برای یه کسی بشینم حرف بزنم...بشینم و از همه ی این همه دردی که کشیدم بگم....از همه ی اون لحظه هایی که گذروندم بگم....
کسی پیدا نکردم!!!
گوش شنوایی پیدا نکردم!!!
برا خودت می گم!
همینجا.....
هزار بار با خودم فکر کردم یعنی می شه یه روز صبح پاشم...اون صبح اغاز دیدن تو باشه....می گفتم می شه اون خورشیدی طلوع کنه که تو بیای.....تو رو ببینم...تورو حس کنم؟؟؟؟
نمی تونی بفهمی چه حالی دارم.....
مثل یه کسی می مونم که تو مرز وطنش و یه کشور غریبه گیر افتاده....کشوری که قرار اونجا زندگی کنه!
غریبم!گیجم!
کم نبود مدتی که با انتظار دیدنت سر کردم!به معجزه ی خدا اعتقاد داشتم...اما می گفتم این معجزه بعد مرگم اتفاق میفته...
همش خیال می کردم میمیرم و تورو نمیبینم.....
واااای....وای که چه دورانی بود......
الان که شرایطم فرق کرده دلم برا اون انتظار تنگ میشه.....
همه ادما تو زندگیشون یه ارزوی اصلی بزرگ دارن....ارزوی من تو بودی.....دیدنت....حس کردن بودنت......
هر وقت مژه ام میفتاد رو گونه ام،هر کی پیشم بود می گفت یه ارزو کن!!!
چشام رو میبستم و تورو می خواستم!!!
اکثر اوقات اشتباه می گفتم که تو کدوم چشممه!!!!
ولی نا امید نمی شدم چون اعتقادی به این چیزا نداشتم!!!
با دوستم تو خیابون راه می رفتیم...یه پسر بچه ای میومد فال بفروشه.....هر وقت از این بچه ها میدیدم ازش فال می خریدم!!!
وقتی می خوندم یه چیز نا مربوطی نوشته بود توشون!
به دوستم می خندیدم می گفتم حافظم بنده خدا قاطی کرده...!!!
حالا می فهمم!!
حالا.....
ببینم...تاحالا شده تو لطف خدا غرق شی؟؟؟؟تاحالا شده یه کارش.....یه معجزه اش اونقدر عظیم باشه که تو قوه ی درک تو نگنجه؟؟؟؟؟
الان اون شکلی شدم.....
هیچ جوری نمی تونم قبولش کنم.....خیلی...خیلی...عظیم بود این اتفاق!!!!
شایدم چون برای خودم تو ذهنم ازش یه امر محال ساخته بودم!
خدا کیه؟؟؟؟واقعا کیه؟؟؟؟؟تو میدونی؟؟؟؟
قبلا فکر می کردم خدا رو می فهمم.......فکر می کردم اونقدر قدرت دارم که درک کنم چه حس عظیمیه!!!!
نه.......من هیچی نیستم...هیچ قدرتی ندارم!
چه قدر الان احساس عجز می کنم در مقابلش!
اون روز.....همون روز بزرگ....وقتی تموم شد...شبش رفتم دفتر خاطراتم رو باز کردم.....
هر چی تا قبل از اون روز نوشته بودم یه هدفی رو دنبال می کرد......یه چیزی رو می خواست....یه ارزویی رو فریاد می زد...
تو!
فقط خودت......
آه.......خدا....با من چی کار کردی؟!!!
چه چیر بزرگی رو ازت می خواستم و خبر نداشتم...حتما خدا می خواسته نشونم بده چقدر ناچیزم من!
شاید یه عده فکر کنن حالا انگار چه اتفاقی افتاده.....
ولی حرف من اینه که من چه قدر خودمو با افکار ناامید کننده درگیر کرده بودم که حالا باید اینقدر باور براورده شدن ارزوم برام سخت باشه......
کاش می شد اون روز رو با همه ی ثانیه هاش...از همون اول صبح تا همون اخرین ثانیه ی شب.....از تقویم زندگیم بردارم و توی یه صندوق بذارم و گوشه ی ذهنم جاش بدم....طوری که هیچیش یادم نره.....حتی یه ثانیه اش.....
دارم به این فکر می کنم که حالا دیگه منتظر چی باشم؟؟؟؟؟؟
هی...................
عشق خیلی شیرینه.....خیلییییی شیرینه!
حس می کنم خوش بختم.....یه عاشق خوشبخت......
بی انصافیه بعد این لطفی که خدا بهم کرده هی بشینم گریه کنم و به جمعه ی رویاییم فکر کنم......
الان می فهمم اون انتظار چه قدر خاطره انگیز بود و من قدرشو ندونستم.....
می خوام دوباره منتظر باشم......
هیچکس نیست که از دیدن اونی که دوسش داره سیر بشه!
می خوام دوباره با یه نیروی جدید و نو انتظار دیدن دوباره ی تورو بکشم......
می خوام به جمعه ای که گذشت بهم فکر کنم و برای اومدن یه دیدار دیگه لحظه شماری کنم.....از لحظه به لحظه ی انتظارش لذت ببرم!
یه بار یه جمله ای گفتی....
"یه وقتایی...یه هدیه خوب.....از یه کسی میگیری که دوسش داری.....بعد یه تشکر خیلی خوب تر می کنی...به اون می گن شکرانه!"
می خوام شکرانه ی این لطف خدارو به جا بیارم.....می دونم نمیشه!
حداقال اونطوری که لایق خدا هست نمیشه.....
اما در حد توانم به جا میارم......
خدایا شکرت.................شکرت که عاشقم کردی.......ممنونم ازت...هم واسه عشق خودت...هم واسه عشق بنده ی پاکت!
دوستون دارم........
دوستون دارممممممممممممممممممممممممممممممممممم...!
17:40 | ملکه ی عشق!

