تبليغاتX
باغچه ی دلم <body>
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388


انگشتام توان تایپ کردن ندارن.....!

نمی دونم تا حالا شده از شدت خوش حالی و ذوق و.شعف نفست بند بیاد؟؟؟؟حتی بغض کنی؟؟؟شده تا حالا اینجوری بشی؟

تو این مدت که واست تو این وب می نوشتم هر کسی یه نظری می داد راجع به عشقم...من به هیچ کس توضیح ندادم عشقم کیه؟؟؟

کسی که دارم براش می نویسم کیه؟

دلیلش فقط خودت بودی که نمی خواستم ناراحت بشی!

تو پست قبلیم تا حدودی معلوم شد علاقه ام حول چه کسی می چرخه!

خدا کنه اگه یه روز خوندی ناراحت نشی!

دلم نمی خواد اسمت رو تو پستام ببرم....

بگذریم!

اونقدر از دیدنت تو شوکم که هنوز ازش بیرون نیومدم!

نمیدونی!نمی دونی چه قدر سخته که این همه مدت  ...این همه شب رو با انتظار به صبح رسونده باشی.....بعد یهو..!

دلم می خواد برای یه کسی بشینم حرف بزنم...بشینم و از همه ی این همه دردی که کشیدم بگم....از همه ی اون لحظه هایی که گذروندم بگم....

کسی پیدا نکردم!!!

گوش شنوایی پیدا نکردم!!!

برا خودت می گم!

همینجا.....

هزار بار با خودم فکر کردم یعنی می شه یه روز صبح پاشم...اون صبح اغاز دیدن تو باشه....می گفتم می شه اون خورشیدی طلوع کنه که تو بیای.....تو رو ببینم...تورو حس کنم؟؟؟؟

نمی تونی بفهمی چه حالی دارم.....

مثل یه کسی می مونم که تو مرز وطنش و یه کشور غریبه گیر افتاده....کشوری که قرار اونجا زندگی کنه!

غریبم!گیجم!

کم نبود مدتی که با انتظار دیدنت سر کردم!به معجزه ی خدا اعتقاد داشتم...اما می گفتم این معجزه بعد مرگم اتفاق میفته...

همش خیال می کردم میمیرم و تورو نمیبینم.....

واااای....وای که چه دورانی بود......

الان که شرایطم فرق کرده دلم برا اون انتظار تنگ میشه.....

همه ادما تو زندگیشون یه ارزوی اصلی بزرگ دارن....ارزوی من تو بودی.....دیدنت....حس کردن بودنت......

هر وقت مژه ام میفتاد رو گونه ام،هر کی پیشم بود می گفت یه ارزو کن!!!

چشام رو میبستم و تورو می خواستم!!!

اکثر اوقات اشتباه می گفتم که تو کدوم چشممه!!!!

ولی نا امید نمی شدم چون اعتقادی به این چیزا نداشتم!!!

با دوستم تو خیابون راه می رفتیم...یه پسر بچه ای میومد فال بفروشه.....هر وقت از این بچه ها میدیدم ازش فال می خریدم!!!

وقتی می خوندم یه چیز نا مربوطی نوشته بود توشون!

به دوستم می خندیدم می گفتم حافظم بنده خدا قاطی کرده...!!!

حالا می فهمم!!

حالا.....

ببینم...تاحالا شده تو لطف خدا غرق شی؟؟؟؟تاحالا شده یه کارش.....یه معجزه اش اونقدر عظیم باشه که تو قوه ی درک تو نگنجه؟؟؟؟؟

الان اون شکلی شدم.....

هیچ جوری نمی تونم قبولش کنم.....خیلی...خیلی...عظیم بود این اتفاق!!!!

شایدم چون برای خودم تو ذهنم ازش یه امر محال ساخته بودم!

خدا کیه؟؟؟؟واقعا کیه؟؟؟؟؟تو میدونی؟؟؟؟

قبلا فکر می کردم خدا رو می فهمم.......فکر می کردم اونقدر قدرت دارم که درک کنم چه حس عظیمیه!!!!

نه.......من هیچی نیستم...هیچ قدرتی ندارم!

چه قدر الان احساس عجز می کنم در مقابلش!

اون روز.....همون روز بزرگ....وقتی تموم شد...شبش رفتم دفتر خاطراتم رو باز کردم.....

هر چی  تا قبل از اون روز نوشته بودم یه هدفی رو دنبال می کرد......یه چیزی رو می خواست....یه ارزویی رو فریاد می زد...

تو!

فقط خودت......

آه.......خدا....با من چی کار کردی؟!!!

چه چیر بزرگی رو ازت می خواستم و خبر نداشتم...حتما خدا می خواسته نشونم بده چقدر ناچیزم من!

شاید یه عده فکر کنن حالا انگار چه اتفاقی افتاده.....

ولی حرف من اینه که من چه قدر خودمو با افکار ناامید کننده درگیر کرده بودم که حالا باید اینقدر باور براورده شدن  ارزوم برام سخت باشه......

کاش می شد اون روز رو با همه ی ثانیه هاش...از همون اول صبح تا همون اخرین ثانیه ی شب.....از  تقویم زندگیم بردارم و توی یه صندوق بذارم و گوشه ی ذهنم جاش بدم....طوری که هیچیش یادم نره.....حتی یه ثانیه اش.....

دارم به این فکر می کنم که حالا دیگه منتظر چی باشم؟؟؟؟؟؟

هی...................

عشق خیلی شیرینه.....خیلییییی شیرینه!

حس می کنم خوش بختم.....یه عاشق خوشبخت......

بی انصافیه بعد این لطفی که خدا بهم کرده هی بشینم گریه کنم و به جمعه ی رویاییم فکر کنم......

الان می فهمم اون انتظار چه قدر خاطره انگیز بود و من قدرشو ندونستم.....

می خوام دوباره منتظر باشم......

هیچکس نیست که از دیدن اونی که دوسش داره سیر بشه!

می خوام دوباره با یه نیروی جدید و نو انتظار دیدن دوباره ی تورو بکشم......

می خوام  به جمعه ای که گذشت  بهم فکر کنم و برای اومدن یه دیدار دیگه لحظه شماری کنم.....از لحظه به لحظه ی انتظارش لذت ببرم!

یه بار یه جمله ای گفتی....

"یه وقتایی...یه هدیه خوب.....از یه کسی میگیری که دوسش داری.....بعد یه تشکر خیلی خوب تر می کنی...به اون می گن شکرانه!"

می خوام شکرانه ی این لطف خدارو به جا بیارم.....می دونم نمیشه!

حداقال اونطوری که لایق خدا هست نمیشه.....

اما در حد توانم به جا میارم......

خدایا شکرت.................شکرت که عاشقم کردی.......ممنونم ازت...هم واسه عشق خودت...هم واسه عشق بنده ی پاکت!

دوستون دارم........

دوستون دارممممممممممممممممممممممممممممممممممم...!


17:40 | ملکه ی عشق!




جمعه هفدهم مهر 1388


 خدا بزرگترین .....شیرین ترین.....

 و لذت بخش ترین....

 ارزوی زندگیم رو براورده کرد...!

بلاخره اون روز اومد......

بلاخره دیدمت.....

تو اومدی....اومدی اینجا...تو شهری که زندگی می کنم...

تو اومدی و منم اومدم......

اومدم تا ببینمت....اومدم تا ببینم می تونم طلسم این 3 سال 6 ماه رو بشکونم یا نه!

شکوندم...

خدا شکوند....

تو امروز اومدی اینجا....اومدی توی همایش.....

یه هفته بود نگران این بودم ایا میای؟؟؟؟؟یا فقط بازار گرمیه!

دیشب می گفتم : امشب شب دیدن توئه؟؟؟؟؟

شب پایان انتظار من؟؟؟؟

اره...بود....دیشب همون شب بود.....

امروز.....مهمترین روز تو تاریخ زندگی من.....شیرین ترین روز.....پاک ترین روز بود.

امروز برای اولین بار شایدم ...اخرین بار دیدمت.....صدات رو از فاصله ی 15 متری...شایدم کمتر شنیدم.....

امروز به این فکر کردم که الان من جایی قرار گرفتم که با یه فاصله ی اندک تو قرار گرفتی.....

به این فکر کردم که....نزدیکتم......

به اینکه دارم از هوایی استشمام می کنم که تو داری استشمام می کنی!

امروز چه زود گذشت......چه خوش گذشت.......

وقتی اومدی رو سن .......خیلی یهو اتفاق افتاد.....انگار اب سرد بریزن رو سرم.....یهو عین یخ شدم.....

همه واسه ورودت دست زدن اما من همونطوری وایساده بودم فقط.....

نفسم بالا نمیومد.....سخت بود......سخته دیدنت....خیلیییییییییییی سخت بود.....

تو تمام مدتی که داشتی حرف می زدی همش این 3 سال و اندی میومد جلو چشمم......تمام لحظه هام و تنهاییام برای عشق تو عین  فیلم رو پرده ی سینما رو چشمم نقش بست....

داشتم صدات رو زنده ی زنده می شنیدم.....

اون  لحظه هایی رو مرور کردم که شبا چه قدررررررررررررر از شدت دلتنگی برات زار میزدم.....

چشمام رو می دوختم به ماه .....باهات یه دنیا حرف می زدم......

اون شبای قدری رو مروو کردم که ......با گریه از خدا می خواستم حتی شده  1 دقیقه از نزدیک ببینمت.....یاد اون موقعی که به خدا می گفتم مگه چی ازت می خوام؟؟؟؟؟مگه برات سخته که اینطوری عذابم میدی و منتظرم میذاری.....؟

یاد نذرهایی که برای دیدنت کردم  افتادم.....راستی یادم باشه امسال محرم نذرم رو ادا کنم.

یاد عکست......اره عکست که قبل اینکه بیام همایش نگات کردم و بهت گفتم اگه نیای خیلی می شکنم.....خیلی ناراحت میشم.....بیا....خواهش می کنم!

یاد ..........اووووووووووف !

یاد خیلی روزا...شبا...لحظه ها ......یاد خیلی ادما افتادم......

دلم می خواست فاصله ام رو باهات به یه متر برسونم....اما نشد......نذاشتن....شلوغ بود.....تو رفتی!

تو ادم معروفی هستی.....امضا دادن یه کار طبیعیه برای تو.....منم دوست دارم......عاشقتم!

اما هیچ وقت اروزی اینو نداشتم ازت امضا بگیرم!

با خودم می گفتم اگه یه روز ببینمش ازش امضا نمیگیرم......

نه اینکه خودمو بگیرم یا چیزی تو این مایه ها!

فقط این کار رو دوس نداشتم.

تو این یه هفته که فهمیدم قراره بیای اینجا دوستم مجابم کرد که بیام جلو امضا بگیرم....با خودم فکر کردم گفتم این لحظه شاید دیگه تکرار نشه......تصمیم گرفتم فرصت رو از دست ندم و اعتقادات خودمو کنار بذارم!می خواستم بیام امضا بگیرم.....

اما نشد!

اخر مراسم کلی قسم خوردی و خواهش کردی که ادمای اونجا درکت کنن که نمی خوای از توی جمعیت بری!

از در پشتی رفتی که کسی نباشه...خدا می دونه حالا کسی بود یا نه!

ولی من درکت کردم......هنر نکردم که در کت کردم!وظیفه ام بوده!ولی کاش یه کم نزدیک تر بودی......

من بالا بودم.....میدیدمت.....تو سرتو بالا می گرفتی یه وقتایی!

نمی دونم دیدی منو یا نه!شاید دیدی!شاید نه!

اما من یه دل سیر فقط تورو دیدیم.......یه کوچولو دور بودی......اما هر چی بود.....از قبل امروز کمتر بود!

با خودم بعضی اوقات فکر می کردم ممکنه اگه یه روز من ببینمش یه حسی وجودش رو بگیره؟؟؟؟؟می گفتم ممکنه وقتی چشش به من می خوره نا خدا گاه یه خاطره  تو ذهنش تداعی شه!یه حس اشنا.....که قبلا سراغش اومده!

خوش خیال بودم......

امروز عالی بود.....عالی بودی!

بهت افتخار می کنم......وقتی ادای احترامت رو به بزرگای جمع حتی به ما که بیشتر از 10  سال ازت کوچیکتریم میدیدم تمام وجودم از غرور پر میشد.....

امروز کلی انرژی فرستادی......هی می گفتی:انژیاتون نیفته.......

حرفتو باور کردم.....باور کردم که گفتی از ته ته دلم برای تکتکتون  انرژی می فرستم.....این جمله رو اونقدر غلیظ گفتی که تا اخر عمر یادم نمیره!

وقتی خواستی خداحافظی کنی برای اینکه کسی  ناراحت نشه که چرا نمی خوای از وسط جمعیت بری گفتی:دست  تکتکتون رو می بوسم!

چرا اینقدر خوبی؟؟؟؟؟؟؟چرا اینقدر فهمیده ای؟این حرفات...این نوع برخوردت دیوونه ام می کنه!

هنوز تو شوکم......

تو شوک این اتفاق......

واقعا دیدمت؟؟؟؟؟

تو یه کاغذ نوشته بودم قسمت می دم به احساس پاکی که بهت دارم به این وب سر بزنی!ادرس وبم هم گذاشته بودم.

می  خواستم بهت بدم.....نشد!

شاید  نباید میدادم!

تو کار خدا موندم!

درست امسال که تو ماه رمضون برای دیدنت دعا نکردم.....درست امسال که داشتم به از دور دوست داشتنت  عادت می کردم خدا ارزوی 3سال پیش منو براورده کرد......

دلم می خواد برم اسمون و تو چشای خدا زل بزنم و با تمام سلولام ازش تشکر کنم.

دیگه هیچ ارزویی ندارم!

دیدن تو برام یه ارزوی محال شده بود!

باورم نمیشه براورده شده!

هنوز باورم نمیشه!

کاش بدونی چقدر برام مهمی!

کاش بدونی!

مهربون من!

فقط می خوام احساسم رو باور کنی!

همین!

فقط یه چیزی.....

من امروز برات انرژی فرستادما......

خدا کنه تو هم گرفته باشی!!!

من مثل تو، تو ردو بدل کردم انرژِی تبحر ندارم.....

اما خدا کنه ایندفعه موفق بوده باشم!

.

.

.

.

خوش اومدی.....خوش اومدی امروز.....

عزیز دلم.....به اندازه ی وسعت تمام عشقای پاک دنیا دوست دارم و ازت ممنونم که اومدی.....

ممنون  که نذاشتی بشکنم!!

ممنون.

 


13:2 | ملکه ی عشق! |




سه شنبه سی و یکم شهریور 1388


دوباره مهر اومد...!!!!

 

وقتی امتحانام تموم شد،خیلی خوش حال شدم.....گفتم دیگه تا 3 ماه دغدغه ی فکری ندارم و می تونم راحت ....همیشه بهت فکر کنم....

می تونم همش به خودت و حرفات فکر کنم.....

اخه می دونی چیه؟

وقتایی که درس دارم اونم با سنگینی درس من همه ی افکارم باید معطوف شه به همین مسائل....

نه اینکه فراموشت کنم....

در مورد تو کلمه ای مثل فراموشی و جود نداره.

اما با خیال راحت نمی تونم همهی افکارم رو حول تو بچرخونم.

همین باعث می شه دلتنگی بیشتر سراغم بیاد.....

باعث می شه دلم بیشتر هواتو بکنه.....

اما بلاخره باید باهاش کنار بیام و مبارزه کنم.

می دونی ......تو همیشه تو درسم برام الگو بودی....

با خودم می گفتم من که ادعا می کنم تورو دوس دارم باید حداقل سعی کنم مثل تو بهترین باشم....

تو تو درست بهترین بودی...جز بهترینا بودی....

موفق شدی....

پس منم باید سعیم رو بکنم....

که موفق شم....که مثل تو از بهترینا باشم تو رشته ی خودم....

تو نه منو می بینی....نه صدامو می شنوی....نه باهام حرف می زنی.....

اما بعد خدا با کمک تو می خوام تو این راه قدم بذارم....

ظاهرا خیلی احمقانه میاد....

اما باطنش رو فقط من حس می کنم....پس عاقلانه اس!

انگار همین دیروز بود که از خوش حالی تموم شدن امتحانا و شروع شدن 3 ماه راحتی و عشق و حال  خودمو پرت کردم رو تخت....

چه زود گذشت....

همیشه همه چی زود تموم می شه!

واقعا چرا؟!!!

این چند سال اینده برام حیاتیه.....

به نظرت من به هدفم می رسم؟؟؟؟

به نظرت تو کنکور رتبه ام چه جوری میشه؟؟؟؟

وای...این فکرا تموم کله ام رو پر کرده.....

خدا کمکم کنه!

فردا مهر شروع می شه.....

چه فردایی دارم من!!!

استرس ندارم اصلا...انگار نه انگار که دوباره باید شروع کنم به خر زدن!!!(تیکه امیانه اش بود دیگه،ببخشید)

این اخرین پستم تو تابستون بود.....

بدبختی اینه چون سرم شلوغ می شه کمتر می تونم بیام تو این وب دردو دل کنم....

وای خدا....!چه عذابیه!

نمی دونم این وب رو می خونی یا نه......

ولی ازت یه خواهشی دارم.....

خودت گفتی اکثر دعاهایی که کردی خدا برات اجابت کرده.....

یه لطفی در حقم بکن و برای منم دعا کن!!!

الان حتما می گی :چه پر توقع!!!

ببخشید!

هییییییییییییییییییییییی

دلم واسه تابستون تنگ میشه....

اخه دیگه تابستونی ندارم.....

تابستون سالهای بعدم که بیاد باید بشینم واسه این کنکور لعنتی بخونم!!!

می دونستی رشتمون یکیه؟؟؟؟

همه می گن بدبخت میشی!!!

ببین با چه اعتماد به نفسی این رشته رو انتخاب کردم....

دم خودم گرم.....

مثل همیشه:

دوست دارم...!

پ.ن1:دوستای گلم ازتون ممنونم که میاین و به وبم سر می زنین.....دیگه مدرسه ها هم شروع شد و دوران خوشی ما به سر رسید...

ولی تورو خدا منو فراموش نکنینا....یه وقتایی بهم سر بزنین.براتون ارزوی موفقیت می کنم.همتون رو دوس دارم.

 


23:41 | ملکه ی عشق! |




یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388


رمضونم تموم شد......!!!

 

خدایا شکرت....

شکرت که ۱ سال دیگه این فرصت رو بهم دادی که تو ماه رحمتت روزه دار باشم و شبا ی قدرت برای خودم امرزش بخوام...

شکرت که بهم این اجازه رو دادی که به در گاهت پا بذارم و از پذیرفتنم امتناع نکردی....

شاید لیاقت نداشتم که منو بپذیری اما پذیرفتی...چون مهربونی....چون بخشنده ای....

خودت از دلم خبر داری که چقدر ناراحتم که تموم شد مهمونیت....

ولی می دونم نباید ناراحت باشم...چون عیدت اومده.....چون تو خواستی که بلاخره این ماهم تموم شه.....

می دونم به جای این که بشینم غصه ی تموم شدن این ماه رو بخورم باید به این فکر کنم که چه برنامه ای در پیش دارم....باید سعی کنم به قولایی که چند شب پیش بهت داده بودم وفادار باشم.

خدایا....می دونی چیه.....

حس می کنم تو یه سفره ی بزرگی پهن کرده بودی.....حالا جمش کردی......این مهمونی تموم شده....این سفره جمع شده....

اما صاحب مهمونی هست....

همیشه هست.....

برای همه ی ما هست.....

این بهم ارامش میده.....

دوست دارم.....

به خاطر همه ی لطفایی که به من کردی ......به خاطر همه ی مهربونیایی که از سرم خیلی زیادی بوده....

به خاطر خودت.....

محض خودت!

.

.

.

خدایا این سحر اخری سعادت اینو نداشتم که بیدار باشم و حضش رو ببرم....

نمی دونم چرا.....

شاید....

اصلا نمی دونم....

دلمم واسه همین خیلی گرفته!

دوس داشتم عید فردا نبود تا با این ماه توی سحرش خداحافظی کنم.

حیف.....

این دوروز نمی دونم چرا اینقدر دل اسمون گرفته بود.....

دوروز همینطوری می بارید.....

دیشب داشتم دیوونه می شدم.....تا صبح صدای رعد و برق تو گوشم بود.....

دوباره پاییز و زمستون......

دوباره همدردیه اسمون تو شبای دلتنگیم......

همه ی ایام سال حال و هوای خودشو داره......

خدایا.....

تو این ماه واسه خیلیا دعا کردم......

اما خودت می دونی.....

همه ی دعاهام به اون ختم میشه.....

به سلامتیش....

خوشبختیش.....

عاقبت بخیریش......

موفقیتش.......

سپردمش به خودت.....

..

.

.

.

عزیز من......

مهربون من......

با تو ام......

اره...با خود تو.....

با تو که از من و دلم بی خبری......

خوب زندگی کن......

سالم زندگی کن......

شاد زندگی کن.....

........

نمی دونم تو این ماه روزه گرفتی یا نه......

اما....

اما هر وقت اذان تموم مشد قبل  اینکه شروع کنم به باز کردن روزه ام....بهت می گفتم....

"قبول باشه"

......!

 

 

 

 


1:53 | ملکه ی عشق! |






باغچه ی دلم